تبليغاتX
همین حوالی
امروز یک فالگیر چینی توی خیابان صدایم کرد و گفت می خوام فالت را بگیرم ...من که کلافه و بی حوصله بودم و از طرفی هم فکر می کردم این بابا از من گاگول ترپیدا نکرده گفتم : ولی من پولی ندارم که بهت بدم...گفت پول نمی خوام ، تو آدم خوبی هستی دوست دارم به طالعت نگاه کنم ...ناچارم اعتراف کنم که از این تمجید نیشم تا نمی دونم کجا باز شد و بهش گفتم : تو از کجا می دونی که من آدم خوبی هستم؟...لبخندی زد و با دستش لپ منو لمس کرد و گفت برای این ...یه لحظه فکر کردم عجب اقبال خرابی دارم من !! مثل اینکه چینی ها هم قزوین و شهر ضاء دارن و من نمی دونستم ، حسابی خنده ام گرفته بود...گفتم : یعنی چی؟ منظورت چیه؟ ...گفت : فقط آدمهای خوب لپ برجسته دارن ( خدا می دونه من تا امروز نمی دونستم لپ برجسته ام ) بعد هم گفت آدمهایی که صورتشون صافه و لپ و گونه شان یکدست است آدمهای خوبی نیستن و می تونن به دیگران آزار برسونن . حالا اگه کسی اینو خوند و صورتش صاف بود بد و بیراه نثار من نکنه ها ، والله من فقط راوی ام .

بعد هم شروع کرد به گفتن چیزای دیگه و هی روز و ماه و سال تولدم را به میلادی پرسید و روی یه کاغذ هی یه چیزایی نوشت و یه خطهایی کشید و باز تند و تند با همون لهجه عجیب و غریب و با اون انگلیسی از من بدتر گاهی با کلمات و گاهی با ایما و اشاره و زورفهم کردن یه چیزایی را به من شیر فهم کرد . من نگاهش می کردم اما نمی دیدمش و ذهنم جای دیگه ای داشت بال بال می زد ولی گوشام میشنیدن ، داشتم با خودم فکر می کردم که این پیرمرد با این اندام مثل اسکلت که واقعا میشه گفت یه اسکلت بود که یه لایه پوست رویش کشیده بودن و حتی می توانستی استخوانهای دنده اش را از روی لباسش هم تشخیص بدی ، اگه واقعا دارای این علم هست که بتونه چیزی را در زندگی کسی تشخیص بده چرا خودش اینجوریه و نمی تونه زندگی بهتری داشته باشه و اصولا از اینکه این چیزها را به من بگه و پولی هم دریافت نکنه چه خیر و منفعتی می بره که داره اینجور بال بال میزنه که این حرفا رو به من بگه و اصولا با این شور و حرارتی که تعریف میکنه چه لذتی را می بره که من نمی برم ؟!!!

حرفاش که تموم شد یک لبخند ملیحی تحویلم داد و راه افتاد و داشت می رفت ، چند ثانیه کشید که به خودم بیام ، یک ده متری از من دور شده بود که رفتم صداش کردم و بهش گفتم همونجور که گفتم پول بهت نمیدم ولی اگه دلت بخواد و تمایل داشته باشی می تونم به غذا دعوتت کنم ، اونم با رضایت کامل پذیرفت ، با هم رفتیم صد متر جلوتر یه غذاخوری چینی بود ، همونجا نشستیم ، تازه اونجا چشمم باز شد که این آدمهای غذاخوری و برخی از مشتری ها با چه احترامی با این آدم برخورد می کنن ، چهار شاخ مونده بودم که آره؟

در هر حال اون غذا سفارش داد و من هم یک آب نارگیل خنک ، هی ذره ذره با آب نارگیل بازی کردم تا غذاش تقریبا به انتها رسید ، بعد ازش عذر خواهی کردم و گفتم من یک قرار دارم و باید زود برم تا دیرم نشده ، میز غذا را حساب کردم و فلنگ را بستم ، یک تاکسی گرفتم و توی راه داشتم به اون آدم فکر می کردم ، هر چند من منکر علم طالع بینی نیستم ولی قبولش هم برام خیلی سخته....بعد یهو یاد حرف یک دوست عزیزی افتادم که یکی دوبار به من گفته بود : کسانی که توان تدریس نهج البلاغه را دارند ، یعنی فهم و درکشان از نهج البلاغه به حدی رسیده که می تونن اون را تدریس کنن همواره در زندگی مادی با فقر دست به گریبانند که البته حرفش را قبول دارم چرا که مثال  زنده اینگونه آدم ها را می شناسم و دیده ام.

یک لحظه به ذهنم رسید که مبادا زندگی این پیرمرد هم مصداق این حرف باشه ، در هر حال نمی تونم اعتراف نکنم که چقدر این پیرمرد با اون رفتارش و با اون شور و هیجانش موقع گفتن مطالب به من ذهن منو مشغول کرده .

شاد باشید ، جمیعا .

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 22:8 |
دوباره آمده ام ، زخمی و غبار آلود

 

طبیعتا بعد از مدتها دوری ، و رنجش برخی از دوستان از عدم حضور حقیر ، باید حرفهایی بزنم به مراتب زیبا و دلنشین ، اما پیشاپیش عذر می خواهم از دوستان که جنس حرفهایم کمی کجدار و مریض و نا خوشایند خواهد بود و شاید مملو از گلایه .

با اینکه اهل گلایه نیستم ، اما گاهی نجابت مصداق ظـَـلَـمتُ نَـفسی خواهد شد .

حکایت می کنند ، روزی نعلبندی و پالانگری ، افسار خری را چسبیده و حق خویش را مطالبه کردند ، خر که از پشت رنجور و از پای ریش بود نعل و پالان را پیش پای آنان انداخته و به فغان آمد که از آن ِ شما ، نخواستم ، که هر آینه من بی هر یک از این دو نیز خر محسوب می گردم .

حالا حکایت مناسبات و معاشرات و مراودات ما شده با برخی از دوستان ، عادت شده که یک طرفه به قاضی بروند و بس راضی برگردند .

وقتی رفاقت کاملا ابزاری باشد ، پچ پچ می شود سنگ محک عیار دوستان . باید بدشان را بگویی تا وقتی بدت را گفتند یر به یر باشی . وقتی نگفتی می شود حال و روز فرزند کوزه گر که هر روز از پدر کتک می خورد که مبادا کوزه را بشکنی اما روزی که کوزه از دستش افتاد و شکست دیگر کتک نخورد ، چرا که کوزه گر می خواست که کوزه نشکند که خلاصه شکست .

حکایت ، حکایتِ استر میرزا عماد گنجوری است که سر به آخور الاغ همسایه داشت و جفتک به دیوار آغل خانه میرزا می انداخت ، میرزا چاره اندیشی کرد و استر را به آغل همسایه نقل مکان داد ، استر سر در آخور خانه میرزا می کرد و دیگر جفتک حواله دیوار همسایه نمی کرد ، حالا تو گویی ماشدیم میرزا عماد گنجوری که یا باید علیق خشک بدهیم یا جفتک را به دیوار خود بخریم .

اگر کمی دمای بدنت بالا برود ، دوستان فتوا به وبا می دهند و خانه و کاشانه ات را آتش می زنند که مبادا همه گیر شوی . حرف مفت که روزی صد تا یک غاز هم نمی ارزید ، بها دار شده و داغ داغ و تنوری خرید و فروش می شود .

به قول خواجه شیراز :

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر کسی پنج روز نوبت اوست

می ترسم روزی که پنج روزتان تمام شود ، به خودتان که بیائید ، ببینید بساط ذغال فروشی دارید و روی چون قرص قمرتان به رنگ پر کلاغ و دوده هیزم های خیس ِ نیمسوز در آمده باشد.

دهان لق نعمتی است برای اهلش ، چرا که از دهان لق جز حرف سب در نمی آید و همواره اهلش زیر دیوار بلند و سایه گستر حاشا خواب قیلوله می کنند.

اما اگر دهان من لق شود و قفل و بستش هرز ، می دانید که برای هر کدامتان خروار خروار حرف حقیقت دارم و گند های زیر خاکی که به بهای بازار سیاه خرید و فروش خواهند شد ، اگر نقل محفلتان نمی کنم می ترسم از نرخ خودم کم شود ، پس مبادا کاردتان را روی استخوانم فشار دهید که قید نرخم را بزنم .

هر که در بستر روزگار محتضر شد لاجرم مردنی نیست ، لابد شنیده اید که می گویند اجل برگشته ، شما صدای ناله مرا شنیده اید اما اجازه ندهید ضعف جسمی گولتان بزند ، من رفتنی و مردنی نیستم ، هستم در خدمت دوستان و لطف یکی یکی را جبران خواهم کرد ، هستند کسانی که باید روی دیگری از من را حتما ببینند و قسمی دیگر مرا بشناسند ، و هستند عزیزانی که هر چه از خویش برایشان مایه بگذارم و خاک پایشان گردم هم کم کرده ام .

حالا دوره آوازه خوانی شماست ، ساکت می مانم تا نوبت رقاصی من هم برسد ، آنگاه رقصی چنان میانه میدان به نمایش خواهم گذاشت که انگشت یاللعجب به دندان بگزید .

دختر هرزه ی تشکیک که زناری شد

ضربت تیغ جهالت به علی کاری شد

پسر رشک اگر مکتب ملا می رفت

پیچک فهم از این غمکده بالا می رفت

حاصل فقر محبت نفسی مسلول است

نطفه از توطئه بستن روشی معمول است

جنس احساس شما خار مغیلان دارد

تن مجروح دلم اشک یتیمان دارد

برای آنکه تبر زدن نمی داند ، ساعتهای متمادی هم کم است که تنه درختی را قطع کند ، اما کسی که چوب بری بداند ، تنها چند دقیقه زمان نیاز دارد .

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 8:38 |
گاهی از اوقات بی دلواپسی

جام می گیرم ز دست بی کسی

 

آن روز که پیر می فروش ِ فلک ، بادۀ وصل خیرات می کرد ، نمی دانم در صف کدام منکر ایستاده بودم که امروز ، حتی ، مغبچه های بدنام هم ریشخندم می کنند . تقدیر، سایه ای دارد به بلندای تمام آلام بشرکه گویی هیچگاه پایان نمی پذیرد و ما ، شاید محکوم که نه ، مرهون به پذیرش ابدی ِ آنیم .

اینجا بشر در سیطرۀ اظطرابی از هیچ بال بال می زند غافل از اینکه کوس رحلت از ازل کوفته شده ، و هر لحظه و هر ثانیه، کاروانی از ارواح و اشباح ، با هول و هذیان ، در گذرند و گوش ما را یارای شنیدن درای آن غافله ها نیست .

من امروز ، چگالی ِ روح خود را ، به قیمت آب دهانی به حراج می گذارم تا گدایان ثانیه را خشنود سازم ، چرا که این قوم ناسازگار ، فرصتِ یک ثانیه بیشتر بودن را ، بر یک عمر از خویش نبودن ترجیح می دهند .

عجیب نیست ، اگر تعبیرهای کجدار ، تفسیرهای مریض تحفه می دهند و بی ادعا ترین مردان خدا ، در گوشه ای ، نهال ِ دار ِ خود را آبیاری می کنند ، و من اینجا شهادت می دهم که از پُـشت ِ مردان واهمه ، دختران ِ سازش پدید می آیند و مادران شُـبهه بی شک پسران انکار می زایند .

طغیان ِ عقیده ، لزوما بستر انقلاب ِ درونی نیست ، آنچنان که پیشانی ، برهان ِ قاطعی بر تهذیب نفس نخواهد بود ، و استغفار ، راه فرار شایسته ای نیست بر تکرار معاصی روزمره ، و تقلید ، بهانۀ خوبی نیست برای عدم تفکیک و تشکیک ، و من ، شاعر چیره دستی نیستم برای سرودن شعری که بوی نعمت و طعم نغمت بدهد .

بی کسی با من مدارا می کند

زخم ناجورم مداوا می کند

از مطبخ ِ غرورخانۀ اشراف تا مسلخ ِ عبور خانۀ ایتام ، یک عطسه راه بیش نیست و ما کور مادرزاد گویی زاده شدیم . امروز در مرده شوی خانۀ قبرستان ، استاد مرده شوی کلاس تاول شناسی برایم گذاشت و من دیدم و شیرفهم شدم که وجوه ِ تشابه فی ما بین تاولهای پای یک بچه یتیم با یک مجروح شیمیائی چیست ؟ و ، وجوه ِ تمایز بین تاولهای عوامل ِ  فقدان پدر و فقر و شیمیائی با شبهه تاولهای پشه گزیدگی در سطح بدن یک بی درد مادرزاد در چیست؟

کلاغهای قار قار مذهب را پرستو فرض کردن ، مخملی ترین نوع حماقت است و این ابدا شاعرانه نیست اگر بگوئیم : بوتۀ هرز ریا ، کنج دیوار حقیقت ، زیباست ، یا بگوئیم : درخت یک سراب سبز است !!!

 

 

  

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 10:1 |
سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان عزیز.... بی نهات متشکرم بابت لطف و محبت بی پایان شما....و واقعا عذر خواهی می کنم بابت غیبت بی مقدمه ام که اتفاقا کمی هم به درازا کشید....حقیقت اینه که من خوبم و امیدوارم تک تک شما دوستان عزیز هم خوب و سلامت باشید....راستش... متاسفانه احتمالا باز هم ناچارم کمی غیبت داشته باشم و از این بابت واقعا عذر می خوام .

شاد باشید .

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:12 |
دوستان گلم

در سه پست قبل من نوشته بودم که : از تو برفا صدای حرف میاد.....همه دوستان اون پست را سیاسی قلمداد کردن....در حالیکه من می خواستم بگم از تو برفا صدای حرف میاد و اونم اینه که بابا بهار داره میاد.

و اینک

صدای پای بهار است اینکه می آید.

نوروز....این به جا مانده از هوشنگ و جمشید و دیگر کیان فرخنده باد.

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 23:36 |
خب ، مدتی بود که ننوشتم و برخی از دوستان حسابی از دستم شاکی شدند ، عده ای از دوستان هم مدام جویای ادامه داستان آقای مهندس بوده و هستند ، راستش ، دوستان عزیز ، شرمنده ام بخدا ، ولی دو نفر از من زورکی قول گرفتن که دست از سر مهندس بکشم و دیگه چیزی در مورد زندگینامه مهندس ننویسم.....من هم قول دادم ....بشکند دستم ، که دست من نبود.

ولی ، اونو ولش کنید ، چند روز قبل دو تا از دوستان بسیار عزیزم از شهرستان به اتفاق همسرانشان تشریف آوردن و فی الواقع بنده حقیر را مزین فرمودند ، عصر همون روز ، طبق روال کاملا تاریخی و رایج زنان ، امر ملوکانه شان بر بازدید از مراکز خرید و صد البته آتش زدن بر جیب های عزیزان دلشان قرار گرفت ، و بنده ، در نقش بلد و راهنمای تاراجگاه نقدینگی دوستان عزیزم ایفای نقش کردم و الحق والانصاف هم که چه خوب  ایفا کردم .

خب ، چهل و هشتم بود و اکثر جاها تعطیل بودن ، من هم بعد از معرفی دو سه جای مختلف ، دوستان را بردم تا بازدیدی هم از فروشگاه هایلند داشته باشند . دست بر قضا هایلند خیلی هم مقبول افتاد ، اما ، اونی که من می خوام بهش بپردازم ، ربطی به داخل هایلند نداره ، بلکه مربوط میشه به خارج از درب هایلند .

من و یکی از دوستان موندیم داخل ماشین و بقیه رفتن داخل فروشگاه ، ما شدیدا و عمیقا مشغول گپ زدن بودیم که یهو یک نفر خیلی آروم زد به شیشه ماشین ، بر گشتیم نگاه کردیم دیدیم یک آقای محترم است که داره یه چیزی را به ما نشون میده ،خوب که نگاه کردیم دیدیم یک آلبوم از نقاشی هایی است که با آبرنگ کار شده ، از ماشین پیاده شدیم و گفتیم ببینیم چی داره ؟!.....

آقای بنده خدا چقدر عذر خواهی کرد که باعث شده تا ما از ماشین پیاده بشیم  ، ما هم کمی دلداریش دادیم و شروع کردیم به نگاه کردن نقاشی ها ، آقاهه توضیح داد که بیماری ام اس داره و اینها کار دخترشه و اون میاره برای فروش ، قیافه موجه و ادب مثال زدنی اش ، توام با بیماری و نقاشی های زیباش موجب شد که دوست من یکی از اونها را بخره و بنده خدا کلی تشکر کرد و گفت که از ساعت سه بعد از ظهر ایستاده توی سرما و تازه ساعت نه و نیم شب اولین فروشش را کرده ، بعد هم با کلی خوشحالی و کلی هم عذر خواهی مجدد رفت ، ما تازه نشستیم توی ماشین و مشغول گپ زدن شدیم که دیدیم بنده خدا دوباره اومد و تعارف کرد که میل دارین چای بیارم براتون ، ما هم مجددا تشکر کردیم و اون رفت.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یهو دیدیم یه خانمی داره می زنه به شیشه ماشین ، شیشه را دادیم پائین و دیدیم خانم میگه یه کمکی به من بکنید ، از تعجب لال شده بودیم ، یه دختر جوان و تقریبا زیبا رو ، با یه مانتوی خیلی شیک و به روز ، با تعجب بهش گفتیم چه کمکی می تونیم به شما بکنیم؟ شما که..... ، حرفمون را قطع کرد و گفت : خواهش می کنم ، لطفا .......ما در عین ناباوری مبلغی بهش دادیم و رفت و بعد از اون نوبت یه پسر بچه فال فروش شد ، اومد و یه فال فروخت و خیلی هم نرم و سبک رفت .

راستش من هر کاری کردم ، قیافه این دختره از جلوی چشمم پاک نمی شد ، نمی تونستم باور کنم اون دختر با اون تیپ و قیافه و اون ادبی که در حرف زدن داشت تکدی میکنه!!!!

این گذشت تا امشب ، امشب از جایی بر می گشتم که از همون حوالی باید رد می شدم ، یهو یاد این دختره افتادم ، رفتم و جلوی همون فروشگاه ایستادم ، هنوز سه چهار دقیقه نگذشته بود که سر و کله این دختره دوباره پیدا شد و اومد سمت من و درخواست کمک کرد ، بهش گفتم تو چند شب قبل هم از ما پول گرفتی ، امشب هم بهت پول میدم به شرط اینکه به چند تا سوالم جواب بدی ، با بی میلی و تردید گفت باشه ،

من : تو چرا تکدی می کنی؟ مگه نمی تونی کار کنی؟

اون : چرا کار هم می کنم ، ولی درآمدم کافی نیست

من : کارت چیه؟

اون : توی یک فروشگاه مانتو ، فروشندگی می کنم

من : این مانتو که تن شماست خیلی گرونه ، قرض کردی؟

اون : نه ، قسطی از فروشگاه خودمون خریدم

من : چقدر حقوق می گیری؟

اون : ماهی صد و هفتاد هزار تومان

من : چند ساعت در روز کار می کنی؟

اون : از ساعت 8 صبح تا 6 عصر

من : خونه ات کجاست؟

اون : خونه ندارم ، شبها توی مسافر خونه می خوابم

من : شبی چقدر میدی به مسافرخونه؟

اون : شبی 8 هزار تومان

من : چرا دنبال یک درب اتاق اجاره ای نمیری؟

اون : میرم ، ولی هر جا هم بری حد اقل 500 هزار تومان پول پیش می خوان

من : خانواده ات کجان؟

اون : شهرستان

من : از خونه زدی بیرون و بیخبر اومدی تهران؟

اون : نه ، می دونن من تهرانم ، قبلا تهران زندگی می کردم با شوهرم

من : شوهرت کجاست الان ؟

اون : شیرازه

من : طلاق گرفتین

اون : نه ، همینجوری همدیگه را ول کردیم و جدا زندگی می کنیم

خوب که به قیافه اش نگاه می کنم ، بیشتر باور می کنم که مشتی مزخرف تحویل من داده ، دست کردم توی جیبم و کمی پول بهش دادم ، گرفت و گفت دستت درد نکنه ، خدا بهت بیشتر بده ، نگاهش کردم و گفتم : خدا به تو هم بیشتر می داد اگه فقط کمی بیشتر صداقت داشتی ،  نگاهشو دزدید و گفت خدا حافظ و رفت.

بعدش نوبت پسر فال فروش شد که اومد ، بچه مردی به نظر می اومد ، پسر شیرینی بود ، یه فال بهم داد و کمی ازش سوال کردم و فهمیدم که این آقا سلیم ، بزرگ مرد کوچکی است که پدرش قاب عکس چوبی می سازه و درآمدش کافی نیست و آقا سلیم از شوش هر شب میاد اونجا و فال می فروشه و چسب زخم تا کمک حال باباش باشه ، ضمن این که این آقا سلیم متولد کابل است و کلا افغانی هست ، ولی فارسی را خیلی خوب حرف میزنه ، جوری که اگه نمی گفت  محال بود حدس بزنم که آقا سلیم ایرانی نیست.

وای ، خسته شدم ، شاد باشین تا بــــــــعـــــــــد .

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 0:25 |
امشب ، فیلم سیصد را دیدم و جای دوستان خالی یک دل سیر خندیدم .هر چه سعی کردم به روی خودم نیارم و به اصطلاح توی خودم نگهدارم ، نشد که نشد .

گاهی آدم فیلمهایی می بینه که مضحک اند ، یا فیلمهایی که نقص فنی و تکنیکی زیاد دارن ، یا فیلمهایی که سوتی های جالبی در صحنه آرایی و یا دیالوگ و غیره دارند ، اما ، گاهی فیلمی می بینه که واقعا احساس می کنه به شعورش داره توهین و اون وقت خیلی بد میشه ، اما کار فیلم سیصد از این حرفا گذشته بود و آدم راهی جز کر کر خنده نداشت.

تعجب می کنم که اینهمه بلوا و سر و صدا برای چنین فیلم مزخرفی به پا شده بود ، و موضع گیری هایی که در محافل و مجامع مختلف داخل و گاها خارج از ایران بر علیه این فیلم شکل گرفته بود.

راستش ، موضوع را از دو منظر میشه در نظر گرفت ، اول ، از دید ما ایرانی ها و دوم ، از دید بیننده خارجی .

از دید بیننده ایرانی که به تاریخ خودش آشناست ، این فیلم سوژه خوبی برای یک دل سیر خندیدن است بدون دغدغه تشویش اذهان عمومی در خارج از ایران ، و از دید بیننده خارجی ، تصور کنم ، این یک

چاخان ِ بسیار بسیار اغراق آمیز است ، حقیقت اینه که دور از جون خواننده های محترم و بینندگان عزیز داخلی و حتی خارجی ، مردم ، در خارج از ایران کاه و یونجه نمی خورند ، گوشت می خورند حالا نه مثل ایران کیلویی خدا تومان .

انگار نویسنده فیلمنامه ، اساسا با تاریخ غریبه بود ، و باید اذعان کنم که ، عجب تخیل مثال زدنی ای داشته ، گمان کنم اگر ژول ورن زنده بود روی محترمش کم می شد با دیدن این فیلم.

بدون شک دوستانی که با تاریخ حشر و نشری دارند خوب می دانند که اسپارتان ها مردمانی بودند که به شکل بدوی زندگی می کردند ، و دارای خویی حشیانه  بودند  و تقریبا همه عمر نه چندان پر برکتشان در جنگ و خونریزی گذشت ، از جمله زشت ترین عادات این قوم گرامی این بود که چیزی به عنوان ناموس برایشان مطرح نبود و شبها با تاریک شدن هوا و هنگام خواب ، هر مردی در تاریکی اولین زنی را که به چنگ می آورد به خوابگاه خود می برد ، فارغ از اینکه مادرش باشد یا خواهرش یا مثلا زن پسرش.

در ابتدای فیلم ، آنجا که لیونایدس نسبتا جوان ، با پیکر نیمه عریان و تنها با یک شورت مامان دوز ( قطعا اون موقع شورتهای مامان دوز اون شکلی بودن ) برای شکار حیوانات وحشی میرود و با آن گرگ وحشی ِ خیلی خیلی مضحک درگیر می شود ، گواه خوبی است بر نوع زندگی بدوی آن قوم ِ خیلی جنگجو و زیادی دلیر .

در یک صحنه دیگر ، شاهدیم که فرستاده خشایار شاه ، با سر بریده چند اسپارتانی وارد قصر لیونایدس میشه ، و به او هشدار میده که هر چی داری و نداری بده به خشایار شاه تا زنده بمونی و از این حرفها ، اولا که فرستاده خشایار شاه واقعا بی ریخت و خیلی سیاه بود ، من متاسفم برای خشایار شاه با اون فرستاده اش ، ثانیا که قصر لیونایدس و محیط اطرافش به شکل واقعا با حالی با سنگ کار شده بود که اون هم ، واحیرتا از اون معماری والبته در اون دوره ، و متعاقبا در صحنه بعد می بینیم که لیونایدس ، وقتی شمشیر زیر گلوی فرستاده خشایار شاه میذاره و اونو تا نزدیک لبه گودال هدایت می کنه ، بر میگرده و به زنش نگاه میکنه و با تائید سر ملکه ، فرستاده خشایار شاه را کشته و به داخل گودال هدایت می کنه ، یکی نیست بگه :  لیونایدس ، لیو ، تو هم آره ؟ ، تو هم زن ذلیل بودی و ما نمی دونستیم !! ، ای خاک به گورت کنن که اینقدر زن فنایی که سر مردم را هم با اشاره و تائید زنت میزنی ، ای تف به گورت که حیثیت نذاشتی برای مرد جماعت .

بعد هم که صحنه وقیحانه ایستادن لیو ( اجازه بدین از این به بعد لیو خطابش کنم ، می ترسم به صمیمیت بین من و لیو خدشه وارد بشه اگه اینقدر رسمی باهاش برخورد کنم ) در چهارچوب درب بالکن اتاق خوابش ، واقعا بی  شرمی بود ، اه اه اه ، پدر سوخته  همون شورت مامان دوزه هم پاش نبود .

فردای اون شب هم که سیصد نفر را انتخاب کرد و زرتی رفت به  دروازه های داغ برای جنگ با خشایار شاه ، تازه ، به شورا هم دروغ گفت ، نه ، جون من دمکراسی را داشتین ؟!!! ، اسپارتان ها شورا داشتن!!! ، شورایی که حرف پادشاه هم بدون مجوز اونا کشک بود ، خدایا ، تاریخ ورم کرد ، تاریخ ترکید از اینهمه تمدن و دمکراسی این اسپارتان ها .

حالا شورا را ولش ، دیدین سیصد نفر آدم چطور سپاه چند میلیون نفری خشایار شاه را تار و مار کردن ؟!....لا مذهب ها زده بودن روی دست صد و یک ستاره لیانگشامپو ، خود لین چان و شی چین نه اژدها و هوسانگ نیان و لوتای راهب و بقیه هم اگه بودن کم می آوردن ، اما لیو اهل کم آوردن نبود که ، همش زیاد می آورد ، اصلا از بچگی هاش هم همینطور بود تا آخرش که از دانشکده نظام اسپارتان فارغ التحصیل شد همینطور زیاد می آورد.

طفلکی خشایار شاه ، فیل فرستاد ، فیلهاش لیز خوردن و پرت شدن روی صخره های کنار ساحل ، کرگدنهای غول پیکر فرستاد با پرتاب یک نیزه از پا در اومدن ، راستش من فکر کنم اصلا عوامل و دست اندر کاران این فیلم تا حالا یه کرگدن را از نزدیک ندیده بودن  ، پدر سوخته ها نکردن تا یه باغ وحش برن و یه کرگدن ببینن ، حالا غول پیکرش نیست معمولیش که پیدا میشه ، آدم چند متری فرستاد ، لیوی پسر شجاع زرتی گردنش را قطع کرد ، جادو جمبل کرد ، باز هم حریف این لیو نشد که نشد ، سپاه جاویدانش را فرستاد ، بی پدرها حتی یک ضربه شمشیرشون هم به بدن یکی از اسپارتانی ها نخورد تا جایی که لیو هم تعجب کرد و گفت : امروز روز ماست ، هیچ اسپارتانی ای امروز نخواهد مرد ، حالا باحالترش اینجا بود که سپاه جاویدانش همه نینجا های ژاپنی بودن و خوشمزه ترش اون ماسکهایی بود که سپاهیان جاویدان به صورت زده بودن ، وای خیلی با نمک بودن .

حالا همه اینهایی را که گفتم ولش کنین ، خشایار شاه دیدنی بود ،مسخره ها یه جوری چهره پردازی کرده بودن که انگار خشایار شاه یه دورگه سیاهپوست بود ، چه رژی مالیده بودن به لبهاش و چه ابرویی ازش گرفته بودن !!! .

حالا از همه اینها هم که بگذریم ، اواخر فیلم اونجا که یکی از بازماندگان سیصد نفر ِ لیو  ، فرمانده لشگر شده بود و می خواست مجددا جلوی سپاه خشایار شاه بجنگه ، در یک نطق آتشین ، اینگونه فرمودند که : ما همینجا جلوی مغولهای خشایار شاه را میگیریم و بربریت را همینجا دفن می کنیم و آزادی را برای دنیا به ارمغان می آوریم ، بیچاره مغولها ، تا جائیکه تاریخ شهادت میده اون موقع مغولها طوایف بسیار کوچک و صحرا گرد بودن که حتی دماغشون را هم به زور فین می کردن ، حالا چطور فرمانده اسپارتانی از اونها یاد کرد به عنوان مظهر بیرحمی و جهل و فساد ، واعجبا . حالا باز من میگم نویسنده فیلمنامه همیشه نمره تاریخش بوق بوده شما بگین نه ، اصلا این امریکایی ها تا جهان را از دست اهریمن و نیروهاش آزاد نکنن ، یه مک دونالد خوش با یه لیوان کوکاکولا از گلوشون پائین نمیره .

البته ، لازم به ذکره که نقطه اوج این فیلم بسیار پر هزینه و خنده دار ، اونجا بود که ملکه برای نجات اسپارتان و شوهرش از خطر خشایار شاه ، برای اینکه شورا را راضی کند که نیروی کمکی ارسال کنند ، تا رئیس شورا ازش درخواست سکس میکنه بدون حتی یک ثانیه مکث ، بالا تنه اش را در کمال حجب و حیا و از خودگذشتگی و ایثار لخت می کند تا اینگونه خاک و مردم و پادشاه اسپارتان را نجات بده ، البته این هم یک نمونه از درجات بالای ایثار به سبک کاملا آمریکایی است .

در هر حال دوستان عزیز ، می تونم به جرات بگم که خیلی از مردم دنیا علیرغم اینکه گوشت می خورن و از یونجه ارتزاق نمی کنند ، با تاریخ ایران خصوصا دوره هخامنش و ساسانی ، آشنا هستن ، حتی گاها بهتر از برخی از جوانان مملکت خودمان ، یکی از دوستان تعریف می کرد که چند سال قبل در سفارت ایران در پاریس برنامه موسیقی زنده اجرا کردند ، در حالیکه بنا به فرموده ایشان ، سفیر محترم ایران در پاریس کوچکترین خبری از دستگاههای موسیقی ایران و گوشه های آن نداشتند، برخی از سفرای کشورهای دیگر ، بعد از مراسم به ایشان می گفتند که چه دستگاههایی کار شده و بعضا حتی گوشه ها را هم می شناختند ، بنا بر این دل بد میدارید که این فیلم مزخرف ، آنقدر ضایع هست که هر بیننده کور و کچل خارجی بفهمد که جریان از چه قرار است !!!!

معایب این فیلم آنقدر زیاد هست که واقعا در این مقال نمی گنجد.

 

شاد باشید.

 

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 4:49 |
دوستان عزیز

در این پست اجازه بدین دست از سر کچل مهندس برداریم و با نگاهی کمی جدی تر یه حالی به دولت خدمتگزار بدیم .

خب ، برف ِ صبح امروز ِ تهران گمان نمی کنم بر کسی پوشیده باشد ، از اونجائیکه همه دوستان عزیز دو تا چشم دارن و می تونن سرما و گرما را حس کنن ، بنا بر این ، همه می دونن که امروز صبح ، آسمان تهران دست از خساست و لجاجت برداشت و مختصر حالی به شهروندان گرامی و غیر گرامی و حدودا گرامی و نه چندان گرامی و غیره داد .

دم آسمون گرم ، ولی موضوع من اساسا چیز دیگه ای هست ، این آسمون از اونجا که مثلا زمستونه ، اگه این مختصر حال را امروز نمی داد ، نهایتا ، شب عید می داد ، اصلا راه نداشت ، باید بده خب ، دنیا یه حساب کتابایی داره واسه خودش ، حالا ،............

از ابتدای زمستون امسال ، شهرداری و مسئولان مربوطه ، جوری هیاهو کردن که ، گوش شهروندان که هیچ ، گوش فلک هم کر شده بود ، و همه اونها بخاطر کیسه های حاوی شن و نمک بود که در کل شهر پخش کرده بودن ، حتما همه شما اونها را دیدین ، همه جا هستن ، حتی توی بزرگراه ها ، و قطعا همه شما دیدین که کنار راه چیده شدن و گاهی آدمها لگدشون می کنن ، گاهی تایر خودروها از روشون رد میشه ، گاهی گاو مشتی حسن لگدشون می کنه و الا ماشاء الله.....

نهایتا ، این کیسه های ناز نازی و رنگ به رنگ پیش از استفاده فاتحه شان خوانده شده .

حالا اینها را بی خیال ، ترافیک چند ساعته شهر تهران ، دیگه آخر ِ حال بود ، ماشین های در هم گره خورده ، بوق های ممتد و گوش خراش  ، راننده های عصبانی و ملتهب ، فحشهای آبدار ، یقه گیری های رقت بار ، تاخیرهای برفکی ، گلایه های شیشکی ، و الا ماشاء الله...................

آخه این زمستون هر سال میاد و این برف ، این برکت خدا ، از اونجائیکه شوخی داره با ما ، هر سال ما را غافلگیر می کنه ، و ما هر سال قسم می خوریم که سال بعد دیگه محاله غافلگیر بشیم ، ولی باز میشیم ، اصلا انگار معتاد شدیم به غافلگیر شدن ، کی باورش میشه ؟، مملکت به این بزرگی ، با اینهمه خدم و حشم و دستگاه و سازمان و نهاد و اداره و کوفت و زهر مار ، هر سال با یه برف ( ببخشید والله ، چُـسکی ) لنگ بشه و زرتی بخوابه !!!!!!

آدم وقتی این چیز ها را می بینه ، ایمان می آورد که شهرداری ونکوور کانادا توسط ملائکه اداره میشه و خود خدا در اداره اون دست داره ، شهری که کمترین بارش برف در اون یک متر میشه ، و گاهی به سه متر می رسد ، ممکن نیست توسط بندگان  خدا اداره بشه و هر روز آسفالت خیابانهایش برق بزنه ، کار ِ خود خدا و ملائکه است .

آقای سردار محمد باقر قالیباف ، با اینکه من ارادت ویژه خدمت شما دارم و شما را انسانی لایق می دانم ، ولی تصور کنم بهتر باشه به شما تا وقتی که مشکلات شهرداری تهران را سر و سامان ندادید هیچ پست دولتی دیگری ندهند ، بالاخره یکی باید این مشکلات را در این کلان شهر خراب شده حل کند یا نه؟ و کی بهتر از شما ، آقا این ریاست جمهوری به هیچکس وفا نکرده به خدا ، بیا این یکی را بی خیال بشو و در همین شهرداری بمان و کاری کن کارستان و دعای خیر مردم را به خودت بخر و آخرتت را آبادتر کن .

آقای رئیس جمهور عزیز ، والله من از خودتونم ، اینی که میگم را یه وقت مبادا به دل بگیرین و بعد خدای ناکرده مغضوب واقع بشم ها ....اصلا اجازه بدین موضعم را مشخص کنم : کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم ، آقای عزیز ، گذشته از اینکه انرژی هسته ای حق مسلم ماست ، یه فکری به حال این زمستون و مشکلات همه ساله مدنیت و شهر نشینی در این فصل خاص کنید ، آقای احمدی نژاد عزیز ، ای بزرگوار ، من به عنوان حقیر ترین فرد و عضو این جامعه از شما می پرسم که : وقتی مختصری برف اینگونه جامعه را ملتهب می کند و به حد انفجار می رساند ، یک مختصر موشک یا مینی نوک هسته ای و از این قبیل آت و آشغالها چه به روز داستان مدنیت ما می آورد؟؟!!

خدایا ، خداوندا ، من شرمنده ام ، من عذر تقصیر دارم ، پروردگارا ، تو را به داده و نداده ات شکر ، کرمت را شکر ، نعمتت را شکر ، عظمتت را شکر ، شوکتت را شکر ، دانشت را شکر ، حلمت را شکر ، ای یگانه ی بی همتا ، ای بخشنده ی بی منت ، لطفا بار دیگری که خواستی نعمت نازل کنی ( اعم از برف و باران و تگرگ ) بضاعت شهرداری ها را هم مد نظر داشته باش .   

 

شاد باشید.
+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 16:45 |
بعد از ماجرای مهمانی کذائی شام در منزل مهندس ، تصور کنم مهندس حسابی از دست من عصبی شده بود ، ولی خب ، چاره ای هم نداشت ، باید منو تحمل می کرد و به روی من لبخند می زد تا مشکلش را با آقایان طلبکارها براش حل کنم.

ما بعد از چندین جلسه نشست با حضرات طماع که بر بوی پسته آمده بودند و بر پشکل گوسفند افتاده بودند ، یکی یکی آنها را راضی کردیم که بخشی از طلبشان را قسط ببندند و ماهیانه چیزی از آقای مهندس بگیرند و بخشی دیگر را هم  به بزرگواری و کرم نداشته شان بر مهندس بخت برگشته ببخشند و چنین شد که مهندس خاطر نامبارکش جمع شد.

بعد از گذشت یک ماه ، یک روز مهندس با خوشحالی به شرکت مراجعه کرد و در حالیکه بادی به غبغب انداخته بود و انگار منو از ارتفاع چهل هزارپایی می دید ، گفت : من از امروز یه شرکت برای خودم افتتاح کردم و می خوام خودم برای خودم کار کنم ، شما هم اگر تمایل دارید می تونید با من و شرکتم کار کنید .

من که واقعا از اینهمه ذکاوت مهندس انگشت به دهان مانده بودم بهش گفتم داش حسین یک دقیقه زبون به دهن بگیر ببینم داری چی میگی!!!

من : شرکت ثبت دادی؟

اون : آره

من : خب ، به سلامتی ، عنوان کاری این شرکت چیه؟

اون : می خوام روغن موتور تولید کنم

من : مبارک باشه ، ولی ، با کدوم امکانات؟

اون : فکر اونجاهاشم کردم ، همون موقعی که تو داشتی قبر منو می کندی و یه گله طلبکار را می آوردی خونه من ، من داشتم به این مسایل رسیدگی می کردم

من : منظورت از یه گله طلبکار ، یه مشت طماع تر از خودت بودن که رشوه گرفته بودی ازشون ؟!

اون : حالا ، هر چی

من : خب ، حالا این تولید روغن را کجا می خوای انجام بدی؟ اصلا تو چیزی بنام فرمولاسیون و  این حرفا به گوشت خورده تا حالا؟

اون : بعله که خورده ، یکی از فامیل های زنم مهندس همین کارهاست ، قرار شده اون فرمول بده ، من تولید کنم

من : اگه اون اینکاره هست چرا خودش تولید نمی کنه؟

اون : آخه اون خیلی سرش شلوغه ، توی کار نفت و ایناست ، وقت اینجور کارها را نداره

من : داش حسین ، نمی شه بی خیال تولید روغن بشی؟

اون : می دونم داری منو دست میندازی ، ولی ، تا یک ماه دیگه میام می برمت کارخونه ام را بهت نشون میدم

من : داش حسین ، آخه این چه کارخونه ای هست که یک ماهه روی پا میشه

اون : حالا خودت می بینی ، یه کم صبر کن خودت می بینی بعد می فهمی به چه کسی نامردی کردی و کی را از دست دادی!!!

واقعا از اینهمه خودباوری منگ شده بودم ، گفتیم پناه بر خدا ، انشاء الله که تو هم کار و بارت  ، کار و بار بشه و خیرشو ببینی ، ولی داش حسین ، از من به تو وصیت ، تو تا شش ماه دیگه دست از پا درازتر میشی با چند تا طلبکار جدید ، حالا باش تا صبح دولتت بدمد......بیا و نکن این کار را.....

داش حسین یه ژستی گرفته بود توی مایه های بترکه چشم حسود و بعد هم از اتاق من رفت بیرون و با آب و تاب و کلی هم افاده موضوع کارخانه دار شدنش را برای همکارای سابقش تعریف می کرد و نظرش این بود که بقیه احمقند که اونجا دارن کارمندی می کنند و باید هر کدام برای خودشون یه کارخونه بزنن ، چون مستحقش هستن .

خلاصه ، دردسرتون ندم ، داش حسین یه شرکت زد با بیست سی تا خدم و حشم و کارمند و چه و چه و چه ، بعد یه افتتاحیه توپ برای خودش و شرکتش برگزار کرد و با کلی سر و صدا خودش را به عنوان مدیر عامل و رییس هیئت مدیره و خدایگان شرکت ،به همه کارمندهاش ، معرفی کرد و کارش را رسما شروع کرد.

اخبار داش حسین و فعالیتهای شبانه روزی و بی وقفه اش جسته و گریخته به ما می رسید ، داش حسین خودش که همه کاره بود و خدای شرکت با ماهی یک و نیم میلیون تومان حقوق پایه ،  خانمش را هم کرده بود مدیر مالی شرکت و یه دسته چک از بانک برای خانمش گرفته بود و از اونجایی که نقدینگی نداشت خریدها را چکی انجام می داد که صد البته چک هم متعلق به خانمش بود و با امضای آن سرکار.

ما بعد از مدتی داش حسین را دوباره دیدیم ، از ما دعوت کرده بود که حتما بیایین و از شرکت من حضورا بازدید کنید ، ما هم رفتیم ، داش حسین دفتر مرکزی اش جدا بود و کارخونه اش در محیط دیگری قرار داشت ، ما اول رفتیم دفتر داش حسین ، اونجا بود که راه به راه کارمندای داش حسین می اومدن و یه برگه توی دستشون بود و هی می گفتن : ببخشید مهندس ، لطفا اینو امضاء کنید ، داش حسین هم که نیشش از بناگوشش در رفته بود در حالیکه لبخند های ظفرمندانه می زد هی امضاء می کرد و هی امضاء می کرد .

بعد به همراه داش حسین رفتیم کارخانه ، کارخانه عبارت بود از یک زیر زمین صدو پنجاه متری که در آن چهارتا بشکه 220 لیتری بود که در قسمت پایین شیر داشتن و داش حسین برای ما توضیح داد که با چه سختی و مشقتی و چه تلاش شبانه روزی ای روغن تصفیه شده را که قبلا از این شرکتهای زاغارت خریداری کرده می ریزند توی این بشکه ها و بعد گالن به گالن آنها را پر می کنند و پلمپ کرده و کارتن زده و وارد بازار می کنند .

حس بدی داشتیم ، شکست خورده بودیم از داش حسین ، من با ندانم کاری و جهلی پلشت ، نابغه ای بنام داش حسین را از دست داده بودم و واقعا داشتم خودم را شماتت می کردم.

از طرفی باورم نمی شد که این مردک با وقاحت دارد تولید روغن تقلبی را به ما نشان می دهد و از طرفی از خنده داشتم منفجر می شدم و باز از طرفی دیگه ما مهمان داش حسین بودیم و هر آینه این احتمال می رفت که مبادا میزبان گرانمایه را ناراحت کنیم.

نوبت به ناهار رسید ، وقت ناهار بهش گفتم داش حسین بیا محض رضای خدا بی خیال این کار خطیر بشو و برو کار دیگه ای انجام بده ، مثلا بقالی کن ولی اینکار را نکن ، اینکارت عاقبت نداره ها ، اما داش حسین خیلی مصمم بهم گفت : چیه ؟ باورت نمیشه که من اینقدر موفقیت کسب کردم در یک مدت زمان کوتاه؟

خلاصه ، ما گفتیم و او نشنید و ما رفتیم و او ماند و تولید کرد و تولید کرد و تولید کرد تا اینکه بعد از مدتی کارخانه داش حسین به دستور قاضی پلمپ شد و خود مهندس هم جریمه سنگینی شد و هزار و یک کوفت و زهر مار دیگه.

کار داش حسین ایراد نداشت ، تنها ایرادش این بود که ، کالای داش حسین استاندارد نداشت و مجوز بهره برداری و تولید هم نداشت و اصلا کیفیت هم نداشت و بدتر از همه فروش هم نداشت و باز بدتر از اون اینکه کارمندهای داش حسین چند ماه حقوق طلبکار بودن و چند ماهی هم اجاره دفتر شرکت داش حسین به تعویق افتاده بود و طبق قانون ، کار داش حسین از مصادیق تولید تقلبی تشخیص داده شده بود و ایشان به هزار و یک درد سر دیگه افتاده بودن و باز بدتر از همه اینها اینکه چکهای خانم داش حسین بیرون بود و طلبکارهای آقا داشتن جلب خانمش را می گرفتن وچه دردسرتان بدم که هر چه بگم کم گفتم.

و باز داش حسین مونده بود و حوضش و امان از این مهندس یک شبه و هزار و یک بدبختی دیگه برای مهندس عزیز.

منتظر ادامه داستان باشین و البته شاد باشید.

 

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 5:11 |
خب ، مدتی این مثنوی تاخیر شد ، و اما ادامه ماجرای آقای مهندس :

همانطور که گفتم ، دور شدن آقای مهندس از محیط شرکت به بهانه بازدید از نماینده های مختلف و امکانات و توانمندی های آنها ، فضای شرکت را حسابی آرام کرده بود ، ضمن اینکه ، خود آقای مهندس هم اخلاقش بهتر شده بود و ابراز خوشحالی می کرد از این بابت .

ماجرای جذب نمایندگی های استانی در سراسر کشور ، قریب به یک سالی زمان برد و در این مدت چیزی که جالب بود این بود که آقای مهندس همه جا به نام آقای مهندس خودشو معرفی می کرد و وقتی حضرات نمایندگان عزیز به تهران می آمدند و وارد شرکت می شدند و یا تماس تلفنی داشتند با شرکت جویای حال ایشان هم بودند و می گفتند آقای مهندس فلانی چطورن و از این حرفها .

یک روز عصر که کار نداشتیم و همه همکاران کنار هم داشتیم به بهانه جشن تولد یکی از همکاران چای می نوشیدیم و کیک تولد می خوردیم ، منشی ما ، این موضوع تماس نماینده ها و جویا شدن آنها از حال داش حسین بنام مهندس فلانی را تعریف کرد و همه کلی خندیدیم ، ولی نمی دونم چرا وسط همون خنده یهو من غمم گرفت ، ناگهان احساس کردم که این موضوع هم می تونه خودش یک جور شر جدید باشه و حتما به همین سادگی نیست که الان ما نشسته ایم و می خندیم...باید یه کاسه ای زیر نیم کاسه باشه.

از فردای آن روز ، من دست به کار شدم و بچه هایی را که در معیت آقای مهندس به بازدید های استانی رفته بودن را یکی یکی به بهانه های مختلف می آوردم توی اتاقم و ضمن بررسی مسایل و حرف و حدیث های دیگر آخر کار از آنها سوال می کردم وقتی برای بازدید می رفتند رفتار مهندس چطور بود و چی شده که نمایندها داش حسین را آقای مهندس فلانی صدا می کنند و اینکه آنجا و در حضور آنها همکاران ما داش حسین را چه صدا می کردند که برای دیگران هم مهندس شده؟

کم کم دستگیرم شد که داش حسین ، از همکاران می خواست که او را مهندس فلانی صدا کرده و به همان نام معرفی اش کنند ، همکاران مادر مرده هم برای اینکه خوشحالش کنند و شخصیت اش را حفظ کنند مهندس خطابش می کردند .

از آنجائیکه در یک استان همواره تعداد زیادی درخواست برای نمایندگی انحصاری داشتیم و باید همه را مطالعه می کردیم تا بتوانیم بهترین را انتخاب کنیم ، ناچار دیگرانی بودند که درخواستشان پذیرفته نمی شد و فقط یکی بود که اتنخاب می شد .

کم کم ، گند کار داش حسین در اومد که آقای مهندس از هر جا که برای بازدید می رفت با طرف مقابل یواشکی روی هم می ریخت و با بیان این حقیقت که مثلا غیر از شما چند نفر دیگه هم توی استان متقاضی هستن و معرفی نام و شهر مربوطه به سایرین ، مبلغی را به عنوان رشوه از آنها دریافت می کرد که تمام تلاشش را بکند که شخص رشوه دهنده را انتخاب کند.....متقاضیان نمایندگی هم حرفش را باور می کردند ، چون اطلاعات سایرین را به آنها می داد و آنها پیگیر می شدند و در استان خودشان می فهمیدند که واقعا چنین کسانی وجود دارند و متقاضی نمایندگی هستند.

بعد از مدتی تعداد این افراد بیشتر شد ، می آمدند و سراغ مهندس را می گرفتند و در نهایت به ما مراجعه می کردند و عین مطلب را می گفتند  ، من هم همه را به آرامش دعوت می کردم و راهکار باز پس گیری پولشان را می دادم .

من چند وقتی به روی مهندس نیاوردم و به دو سه تا از همکاران هم  که در جریان بودند توضیح دادم که جایی مطلب بیان نشود و خصوصا خود آقای مهندس نفهمد که ما می دانیم.

یک روز به آقای مهندس گفتم که امشب میوه بخر و شیرینی بگیر و خانم و بچه ها را هم بفرست مهمانی که من به اتفاق هفده هجده نفر دیگر می خواهیم بیاییم منزل تو مهمانی ، برای شام هم تدارک نبین ، از بیرون سفارش می دهیم که به درد سر نیفتی .....هر چه آقای مهندس اصرار کرد چه خبر است که اینهمه آدم می آئید منزل من توضیحی به او ندادم.....تصور کنم آقای مهندس حسابی ذوق مرگ شده بود چون نزدیک تولدش بود و بی شک فکر می کرد ما برای عرض تبریک و دادن کادو خدمت ایشان می رسیم.

به همه آقایان طماع هم خبر دادم که سر ساعت فلان جمع شوند فلان جا تا با هم برویم منزل آقای مهندس .

شب شد و همه جمع شدند و دسته جمعی و به اتفاق هم رفتیم منزل مهندس ، زنگ زدیم و رفتیم بالا ،و آقای مهندس بیچاره را خودتان تصور کنید که چه رنگی شد و چه حالی بهش دست داد ، نه قدرت تکلم داشت و نه توان حرکت .

رفتیم داخل منزلش و من اونجا واقعیت را برای حضرات طماع و رشوه بده توضیح دادم ، و واقعیت امر دست همه اومد و آقای مهندس چه دیدنی داشت !!!

زنگ زدم بیرون و شام سفارش دادم و بعد از شام هم طی یک برگه خبر اخراج مهندس را در حضور سایرین به آنها دادم و مژده دادم که از دست همه آنها به دلیل تطمیع کارمند شرکت و تبانی در انحراف جریان اخذ نماینده استانی و کلاه گذاشتن سر شرکت شکایت خواهم کرد . حالا دیگه قیافه همه آنها دیدنی بود.

وقتی حضرات دیدند مهندس اخراج شده و خودشان هم ممکن است پای میز دادگاه حاضر شوند ، دوباره دست به دامن خود من شدند که آقا خودت یک راهی برای همه ما پیدا کن.

من هم اول از داش حسین اقرار گرفتم و تا عین حقیقت را بگوید در حضور جمع و بعد به آنها گفتم بعدا یکی یکی آنها را صدا می کنم تا بیایند تهران و جدا جدا با حضور وکیل من و خودم و آقای مهندس مسایل فی مابین آنها با مهندس را حل و فصل کنیم تا آقای مهندس هم بتواند ذره ذره پول همه را پس بدهد .

منتظر ادامه داستان های مهندس باشید.

شاد باشید.

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 16:0 |
دوستان عزیز

شعری که ذیلا خواهید خواند ....توسط آقای میرداماد مداح اهل بیت خوانده شده و حقیر اطلاعی از نام و نشان شاعرش ندارم...ابتدا قصد داشتم شعری از خودم را در معرض دید شما بگذارم ولی دیدم آنچه که گفتنی است را این شاعر دلسوخته زیباتر ارائه کرده :

 

پلکی مزن که چشم ترت درد می کند

پر وا مکن که بال و پرت درد می کند

می دانم اینکه بعد ِ تماشای ِ اکبرت

زخمی که بود بر جگرت درد می کند

با من بگو که داغ ِ برادر چکار کرد!

آیا هنوز هم کمرت درد می کند؟!

مانند چوب خواهش ِ بوسه نمی کنم

آخر لبان خشک و ترت درد می کند

لبهای تو کبود تر از روی مادرت

یعنی که سینه ی پدرت درد می کند

می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت

یادم نبود زخم سرت درد می کند

کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو

از هجمه های سنگ سرت درد می کند

 

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 15:54 |
و اما ادامه ماجرای آقای مهندس :

آقای مهندس بعد از قولی که به ما داد ، کمی رفتارش بهتر شد و هر وقت نیاز داشت می اومد می گفت و خلاصه راه بهتری را در پیش گرفته بود.

اما این همه مشکل آقای مهندس نبود ، آقای مهندس که علیرغم مدرک نداشته اش ولی واقعا خودش را مهندس می دونست ، مشکلات زیادی در امر مکالمه داشت که واقعا ضایع بید ، مثلا وقتی می خواست بگه تجریش ، می گفت : تجنیش ...و یا...به مداد می گفت : مَـــداد ، و الی ماشاء الله  ، به طور کل همه ضرب المثلها را اشتباه می گفت و همه نامهای فامیل را اشتباه می گفت ، مثلا اگه طرف فامیلی اش بود عباسی ، آقای مهندس بهش می گفت : عبداللهی و خلاصه کم نبود آنچه که می بایست اصلا نباشد ، و بد بختانه به همه اینها بوی بسیار بدِ بدنش را هم اضافه کنید و دندانهای زرد و جرم گرفته.

پدری از من در اومد تا طی شش هفت ماه بتونم تلفظ صحیح کلمات را بهش یاد بدم و بهش بفهمونم و بقبولونم که پدر آمرزیده مسواک مال قشنگی نیست.

کارمندها و منشی های دیگه مرتب از بوی بدنش اعتراض می کردن و چندین بار بهش تذکر دادم ولی بی انصاف یه گوشش در بود و یکی دیگه دروازه ، تا اینکه رفتم براش ادکلن و اسپری زیر بغل خریدم و بهش گفتم حالا استفاده کن و باز هم استفاده نمی کرد که نمی کرد ، من هم ناچار تلفن زدم به خانمش و موضوع را بهش گفتم و تاکید کردم که اگه تو خودت زن منظمی بودی این داش حسین را اینجوری از خونه نمی فرستادی بیرون ، از فردای اون روز خدا را شکر داش حسین کمی مرتب تر می اومد شرکت ، تازه بعد از همه اینها نوبت به پوشش  آقای مهندس رسید که کلا رنگهای لباس و شلوار و کفش اش هفت و هشت می زدن.

بالاخره بعد از کلی تذکر ، آقا را مجبور کردم که لباسهاشو درست کنه و خدا را شکر بالاخره یه کمی نتیجه گرفتیم.

اما باز هم مشکلات آقای مهندس به همین ختم نمی شد ، آقای مهندس تصور می کردن که در محیط شرکت احترامی که باید به ایشان گذاشته نمی شود ، مثلا ، شکایت داشت که چرا من صبح ها که میام منشی به من سلام نمی کنه و آبدارچی برای من چای نمیاره و همکارهای دیگه از پشت میز کارشان به احترام من بلند نمی شوند و غیره .

خلاصه ، یه وجب شرکت بود و چند تا همکار و آقای مهندس با یک دنیا کلاس و تمدن .

البته اینو هم محض خنده داشته باشین که چند بار که نه من بودم و نه شریکم ، آقای مهندس به صلاحدید خودشون و با مسئو لیت نداشته شان اقدام به اخراج منشی ها می خواستن بکنن ، البته احتمالا نیاز به گفتن نداره که منشی ها  نه تنها حرف آقا را نخریدن بلکه به روی مبارکشان هم نیاوردن و این داستانها شده بود پای خنده بین همکارها و دقیقا از همونجا بود که آقای مهندس ، آقای مهندس شد.

بعد از این جریانات ، همکارای شرکت ، اول بین خودشون صداش میکردن آقای مهندس و کم کم یه ذره بلند تر گفتن و بعد هم صراحتا صداش میکردن آقای مهندس.

جالب اینجاست که آقای مهندس نه تنها بهشون بر نخورد بلکه اتفاقا از اون موقع به بعد رفتارش هم بهتر شده بود و کمتر اذیت و آزار داشت.

اما شاید برای دوستان سوال بشه که چرا خودم و دیگران را از شر آقای مهندس خلاص نمی کردم ، خب ، راستش اولا آقای مهندس همشهری بود و بچه یک محل بودیم ، ثانیا داداش بزرگ آقای مهندس و دو تا دیگه از داداش هاش به اضافه مادر و پدرش و خواهر بزرگش ، هر وقت منو هر جا می دیدن قسمم می دادن به روح امواتم و مقدساتم که مبادا اینو ولش کنم ، با اینکه خودشون اعتراف داشتن که خیلی کنار اومدن با آقای مهندس سخته ولی خواهش می کردن که نگهش دارم مبادا دوباره آلاخون بالاخون بشه و باز از همه اینها گذشته ، آقای مهندس یه زن و سه تا بچه قد و نیم قد داشت و توی این جنگل تمدن تنها بود و خودم هم هر وقت به این موضوع فکر می کردم دلم نمی اومد نونش را آجر کنم.

بعد از یه مدت ، ما اقدام به جذب  نمایندگان استانی کردیم و قرار بر این شده بود که ما در هر استان یک نماینده انحصاری داشته باشیم ، و خب ، طبیعتا در این میان نیاز به آمد و رفتهای متعدد به استانهای مختلف بود و ما برای اینکار اقدام به خرید چند دستگاه خودرو کردیم ، گمان کنم که نیاز نباشه که توضیح بدم مسئولیت این خودرو ها را دادیم به آقای مهندس و آقای مهندس اغلب اوقات بعد از اون ، سوار بر یکی از این خودروها از این استان به اون استان در تردد بود ، نبود مهندس در شرکت واقعا سیستم عصبی همه را بهبود بخشیده بود و همه خوشحال بودن و دعا گو.

اما ، امان از این آقای مهندس که .............

منتظر بقیه داستان باشید.

شاد باشید.

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 10:13 |
خب ، داش حسین در کمال ناباوری دو روز بعد از تلفن کذائی اش به من ، سر و کله اش یه روز عصر پیدا شد ، البته با زن و بچه .

داش حسین تصمیمش را گرفته بود و واقعا چیزی نمی تونست مانع از اجرای تصمیمش بشه  ، اینو من وقتی فهمیدم که داشتم تلاش می کردم براش توضیح بدم که پدر آمرزیده اینجوریا هم نیست ها ، قبل از عید تو تونستی پول خوبی برای خودت در بیاری چون خوراک و مسکن برات رایگان بود.

الغرض ، داش حسین با صد هزار تومان پول پیش دوره افتاد توی تهران که مثلا  خونه اجاره کنه ، هر روز با اهل و عیال از این مشاور املاک به اون مشاور املاک می رفت تا اینکه بعد از چهار روز به صرافت افتاد که ای داد ، ای فغان خونه نمیشه پیدا کرد با این پول ، ولی همچنان بر تصمیمش راسخ و مصمم بود . من بهش توصیه کردم که بی خیال ِ تهران داداش ، برو کرج دنبال خونه بگرد ، اون هم با کلی ناز و نوز و بی میلی ، ولی از سر ناچاری مجاب شد که بره کرج ، البته به شرط اینکه من هم همراهی اش کنم.

خلاصه ما فردا راه افتادیم و رفتیم کرج و بعد از چندین ساعت که پدر صاحب بچه در اومده بود ، تونستیم به داش حسین بفهمونیم که بیا بیخیال کلاس خونه بشو و کمی راحت تر برخورد کن .

الغرض ، بعد از ساعتهای متمادی تونستیم یه خونه اجاره ای توی یکی از فرعی های خیابان معلم ( البته اگه اشتباه نکنم ) که از اونجا راه داشت برای مرد آباد کرج  پیدا کنیم که البته این خونه اجاره ای در معیت صاحب خونه بود و بدین ترتیب داش حسین خونه دار شد و چند روز بعد اسباب کشید و رفت که بشه داش حسین کرجی.

یکی دو روز بعد از اسباب کشی دوباره سر و کله داش حسین توی محل کارم پیدا شد .

گفتم : داش حسین کرجی ، نجورسنت چه جور سنه؟

گفت : ای ، بد نیستم

گفتم : جات راحته ، مشکلی با صاحب ملکت نداری؟

گفت : فعلا که نه

گفتم : خب ، از این طرف ها؟

گفت : راستش خسته شده بودم از کار ، اومدم یه سر بهت بزنم

گفتم : داش حسین ساعت یازده صبحه ، مگه تو از کی داری کار می کنی که خسته شدی؟

و دقیقا از همونجا سنگ بنای تنبلی های داش حسین نهاده شد . داش حسین یه سه چهار ماهی کجدار و مریض ، مسافر اینور و اونور می کرد و اینقدری که اجاره خونه و بخور و نمیری جور کنه ناپلئونی پیش می رفت ، تا اینکه بعد از اون متوجه شد که کلاسش بالاتر و شاءن اش اجل این حرفهاست که مسافر کشی کنه.

گفت : می دونی ، مسافر کشی که نشد شغل ، آدم باید دنبال یه شغل بهتر باشه ، مگه من تا کی می تونم مسافر بکشم؟

روزها و هفته ها و ماهها می اومدن و می رفتن و داش حسین تنبلی می کرد و ناپلئونی از پس هزینه ها بر می اومد و زن و بچه هاش توی سختی بودن و غریبی هم مزید بر علت بود تا اینکه داش حسین به سلامتی سومین بچه اش هم پا به عرصه دیوانه خانه جهان نهاد و با ونگی به دنیا اعلان جنگ داد.

از طرفی زندگی برای داش حسین سخت شده بود ، از طرفی انگار آب تهران و کرج هم کار خودشون را کرده بودن و داش حسین یک رخوتی داشت برای کار که نگو.

دیدم این بیخیال نمیشه و دست به کار هم نمیشه و از طرفی زن و بچه اش هم در سختی ، خلاصه داش حسین را معرفی کردم به یه بنده خدایی که راننده اون بشه ، به دوماه نکشیده باز داش حسین تشخیص داد که یارو از نظر شخصیتی در سطح خودش نیست و عطای یارو را به لقای نمی دونم چی چی بخشید و باز داش حسین موند و خرج زندگی و خیابون و مسافر کشی.

خلاصه ، این داستانها ادامه داشت برای دو سال تا اینکه داداش ِ داش حسین که اتفاقا داش حسین با اون هم قهر بود اومد و یه ساختمون کلنگی را در حوالی میدون امام حسین توی چهار راه صفای شرقی خرید و قصد داشت اونجا را بسازه.

به داش حسین گفتم بیا از خر شیطون پیاده شو برو پیش خان داداش و بهش واقعیت را بگو ، اون هم که تا بیاد مجوزهای اونجا را بگیره و شروع به ساخت کنه دست کم یک سال بلکه هم یک سال و نیم طول میکشه ، توی این مدت تو دست کم اجاره نمیدی.

داش حسین یه دو دوتا چند تایی کرد و دید ای پر بیراه نمیگم ، برای همین تصمیم گرفت بره برای عقد مجدد اخوت با خان داداش جان و البته رفت و خان داداش هم در نهایت پذیرفت و این یکی از اون زندگی های انگلی مسالمت آمیز بود چون داش حسین می خواست اجاره نده و مفت بشینه و خان داداش هم که باید یه سرایدار برای اونجا در نظر میگرفت از پرداخت حقوق ماهیانه و احیانا شاید هم بیمه راحت شد.

داش حسین رفت و اونجا ساکن شد و به سلامتی یکی دو سالی اونجا بود و در همین مدت هم از برکت معاشرت با خان داداش موفق به خرید اقساطی یک پیکان صفر کیلومتر با ضمانت خان داداش جان شد و خلاصه ایام به کامش شده بود.

بعد از یه مدت ، داش حسین که حال نمی کرد زیاد کار کنه ، اقساط ماشینش عقب افتاد و فروشنده هم راه به راه زنگ می زد به خان داداش ِ داش حسین و اون هم هی به حسین فشار می آورد تا اقساطش را بده و در نتیجه همین فشارهای زیاد بود که داش حسین طی یک نطق آتشین یک تبصره به فرضیه تکامل اضافه کرده و به خان داداش گفت : ندارم دیگه ، اگه نگران چک خودتی خب خودت اقساط را بده و خان داداش که چشمهاش از حدقه داشتن بیرون میزدن ، همون چشماش شدن چهارتا و خودش اقساط را داد.

بعد از این ماجرا ، خان داداش که روی دنده لج افتاده بود دستور تخلیه خانه را به داش حسین داد و داش حسین اول با خان داداش دعوا کرد و بعد هم از طریق خانواده به خان داداش پیغام داد که زهی خیال باطل ، من از اینجا تکون نمی خورم.

قریب به یک سالی هم خان داداش مشغول مرافه با داش حسین بود تا اینکه با هزار و یک دوز و کلک و تهدید و ارعاب از طرف خان داداش ، داش حسین علیرغم میل باطنی اش از اونجا بلند شد.

مطلبی را که این وسط فراموش کردم بگم این بود که ، بعد از اینکه داش حسین اومد تهران و ساکن این خونه شد ، من داش حسین را آوردم و توی شرکت خصوصی خودمان که شغل دومم بود ، مشغول کردم و دیگه داش حسین کارمند شده بود و یک تریپ شخصیتی بر می داشت که مپرس !!!! ( کمپرس ).

بعد از چند ماه که داش حسین اومده بود توی شرکت ما ، یه روز عصر ، شریکم بهم گفت رضا جان ، من نمی خوام بده باشم ، ولی این بابا را تو آوردی ، از اون روزی که اومده حساب کتابهای انبار به هم پاشیده و هر ماه چند کارتن کسری داریم ، خودت پیگیری کن و ببین چیه ؟ منم اصلا دخالت نمی کنم.

من هم بعد از مدتها چک کردن صورت وضعیت های انبار و به کار بستن پلتیکهایی که به عقل جن نمی رسید ، دیدم که بعـــــــــــــــــــــــــــــله ،  شریک محترم حق داشت  و کرم از خود نامرد ِ داش حسین است.

یه روز عصر که می خواست بره صداش کردم و گفتم بمون کارت دارم ، داش حسین موند و بعد شروع کردم براش حرف زدن تا اینکه اصل ماجرا را گفتم ، بر خلاف انتظار من داش حسین نه انکار کرد و نه حاشا ، خیلی هم متواضعانه گفت : آره ، کار خودم بود ، راستش مجبور بودم چون عمه ام فارغ شده بود و زن دایی ام بچه اش روی اجاق بود و گوساله محمد حسن زاییده بود و هوشنگ دماغو جیش کرده بود به درب خونه عبدلی مشنگ اینا و از این حرفا..................

من که هاج و واج بودم از اینهمه وقاحت و صداقت ، بهش گفتم دیگه این کارها را نکن ، مرد حسابی نیاز داری بیا به خودم بگو چرا انبار شرکت را خالی می کنی ؟ تو نمیگی من شریک دارم؟ چرا با آبروی من پیش شریکم بازی می کنی ؟ مثلا معرف تو من بودم و تو از طرف من اومدی توی این خراب شده و از این حرفا.

داش حسین قول داد که آقا خاطرت جمع باشه ، من دیگه همچین غلطی نمی کنم و ما هم مثلا یه نفس راحت کشیدیم...................

منتظر ادامه داستان در لاگ بعدی باشید و البته ، شاد هم باشید.
+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 7:58 |
بررسی بیوگرافی آقای مهندس ، خدای ناکرده در راستای تخریب شخصیت ایشان یا دخالت در امور و احوال شخصی ایشان نیست . داستان زندگی آقای مهندس تنها کنایتی است برای جامعه مهندسین که به خود آمده و درسها بگیرند و حدیث های مفصل بخوانند از این مجمل.

آقای مهندس ، مدرک قبولی دوم راهنمایی داشت از یک مدرسه شبانه . از عنفوان نوجوانی وارد بازار کار شده و سخت می کوشید و می خروشید تا این چرخ زوار در رفته و نسبتا لنگ زندگی را به چرخش در آورد .

آقای مهندس کارهای مختلفی انجام داده بود در طول زندگی که بعضی ها را سرسری و بعضی ها را با مهارت کامل به انجام رسانده بود . برای مثال مکانیکی را خیلی سرسری و نانوایی را درکمال مهارت انجام می داد ، دکه داری هم برایش سود خوبی داشت ولی حال نمی کرد با آن و الی ماشاء الله.

البته آن زمانها اسم آقای مهندس ، آقای مهندس نبود و معروف بود به داش حسین و این داش حسین القاب دیگری هم در بین دوستان داشت که حالا شما به همین بسنده کنید.

بالغ بر یازده سال قبل ، در یک بعد از ظهر زمستانی که یک نموره آفتاب رخصت خود نمایی یافته بود ، در حالیکه از تهران رفته بودم شهر خودمان و دلم برای قدم زدن در شهر تنگ شده بود و لنگ لنگان در خیابانهای شهر برای خودم دل ای دل کنان طی طریق می کردم ، یهو صدای ناهنجار یک بوق زشت باعث شد که سر چرخانده و آن طرف خیابان متوجه آقای مهندس بشوم که میخواست با بوقش منو به خودم بیاره تا ببینمش.

من رفتم آن طرف خیابان و با آقای مهندس سلام و احوالپرسی کرده و بنا به در خواست آقای مهندس سوار ماشین پیکان جوانان طوسی رنگ زپرتی اش شدم .

چند دقیقه بعد از سوار شدن ، پر واضح بود که آقای مهندس عمیقا داره از یک چیزی رنج می بره و هی دل دل می کنه که چیزی را به من بگه ولی بسوزه پدر کم روئی!!!

من : داش حسین ، چته؟....انگار خیلی گرفته ای؟

در این مکالمه نمی نویسم آقای مهندس ، چون اون موقع هنوز داش حسین بود و مهندس نشده بود و من هم به همون اسم داش حسین صداش میکردم.

داش حسین : نه......چیزیم نیست

من : داش حسین غریبی می کنی؟

داش حسین : نه جون تو....

من : داش حسین کار و بار خوبه؟ چرخ زندگیت می چرخه؟ ( البته اون موقع داش حسین راننده خطی بود و از شهر خودمون  مسافر می برد یه شهر دیگه و کرایه اش هم بیست تا تک تومانی بود برای هر مسافر )

داش حسین : چی بگم والله....نه....اصلا خوب نیست.....اصلا برای همینه که من اینطور داغونم....چرخه نمی چرخه.....

من: خب ، تعریف کن ببینم داستان چیه؟ چرخه چرا لج کرده و بد می چرخه؟

و داش حسین برام تعریف کرد که چه زندگی دشواری داره و سه برجه که کرایه خونه اش را نداده ( البته اون موقع ماهی دوازده هزار تومان کرایه خونه می داد ) و طلبکار خرد و ریز زیاد داره و دیگه کمرش داره زیر بار این همه فشار خرد میشه و شب عید نزدیک شده و الی ماشاء الله گفت و گفت و گفت.

حالا دیگه من حسابی دلم براش سوخته بود و جیگرم کباب شده بود و از درون جلز و ولزی راه افتاده بود که مپرس !! ( همون کمپرس خودمون )

من : داش حسین ، من نمی تونم کمک مالی بهت بکنم ،ولی یه پیشنهاد برات دارم.

داش حسین : پیشنهادت چیه؟

من : تو که شغلت با ماشینه و مسافر می کشی و بیست کیلومتر میری و بیست کبلومتر بر میگردی و نفری بیست تومان میگیری....بیا همین کار را توی تهران انجام بده....

داش حسین : چی؟؟!! تهران؟؟!! نه ، مگه من می تونم اونجا مسافر کشی کنم....گم میشم اصلا اونجا

من : ضمن خنده ، نه داش حسین بیا من دو سه تا مسیر بهت نشون میدم...کرایه هاشو هم بهت میگم....خودم هم یه روز می شینم توی ماشینت و باهات میام که اوستا بشی

داش حسین : نه بابا....بیام تهران کجا بمونم؟ کجا بخوابم؟

من : خونه من داش حسین....اینجوری می تونی یه پولی برای شب عید بذاری کنار....غذا و خوابت که پیش منه....خرج دیگه ای هم که نداری....فقط می مونه اینکه سرت به کارت باشه و حواست به ماشینت که یه وقت خدای ناکرده خراب نشه...

خلاصه ، داش حسین کمی مقاومت کرد و بعد متقاعد شد که بیاد....قرار منو داش حسین شد جمعه شب توی تهران ...شماره تلفن خونه و آدرس را بهش دادم و از هم جدا شدیم.

بالاخره جمعه شب داش حسین سر و کله اش پیدا شد و اومد....بهش گفتم داش حسین فردا تا بعد ظهر وقت داری به ماشینت برسی و کمی کارهای ماشینتو انجام بدی....فردا عصر میریم و دو تا مسیر را بهت یاد میدم و بعدش دیگه شروع به کار کن.....

فردا عصر نشستیم توی ماشین داش حسین و راه افتادیم و اولین مسیری که بهش یاد دادم مسیر میدون آزادی بود تا وردآورد در جاده مخصوص تهران – کرج ، و براش توضیح دادم که این مسیر چون صنعتی است و کارخانه زیاد داره و شرکت زیاده توی این مسیر توی یه ساعتهای خاصی مسافر زیاد داره......مسیر دومی هم که بهش یاد دادم مسیر شهرک غرب به آزادی بود و توضیحات کافی را دادم و قرار شد که داش حسین از فردا صبح خودش تنهایی ماشینو آتیش کنه و بره دنبال سرنوشت گنگ و نا مفهومش.

روزها همین طور می گذشت و داش حسین کم کم یاد میگرفت و با مسیرهای دیگه آشنا می شد و خوشحال و خندان شبها میومد و خبر می داد که دخلش خوب پر شده و خودش را ملامت می کرد چرا توی شمال مونده بود و زودتر باید می امد تهران و از این حرفا .

ده روز مونده بود به شب سال تحویل ، داش حسین با خوشحالی به من گفت که توی این مدت یک ماه و نیم ، بدون احتساب هزینه های ماشین 240000 تومان صافی براش مونده و حالا میخواد برگرده شمال و

تا قبل از اینکه توپها به صدا در بیان ، بره برای زن و پسرش خرید کنه و سفره هفت سینی بندازه و حالی ببره از این عید با صفایی که پیش رو داره....

من خیلی خوشحال بودم که این داش حسین شب عیدی دستش خالی نموند و شرمنده زن و بچه اش نشد....

داش حسین رفت و روزها هم اومدن و رفتن و توپها هم غریدند و سالی نو جاری شد....

روز چهاردهم فروردین ماه سال جدید....شب بود که تلفن خونه من نالید و من از جام پریدم و گوشی را برداشتم و گفتم الووووووووووووووو

و داش حسین خیلی خوشحال و خندان گفت سلام ، رضا من فکرامو کردم می خوام بیام تهران .

منتظر ادامه ماجراهای آقای مهندس  ( داش حسین سابق ) باشید.

تا اون موقع شاد باشید.

 

 

+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 3:14 |
راستش ....امشب که رسیدم خونه روی کاناپه دراز کشیدم....خیلی شل و ول بودم.....و بعد دیگه چیزی نفهمیدم چون خواب رفته بودم......چشم باز کردم دیدم ساعت ۱۱:۳۰ شب شده.....از فرط گرفتاری فرصت نشد امسال یلدا را با خانواده بگذرونم ....برای همین با خواب گذروندم......حالا از همه اینها گذشته....پا شدم اومدم توی نت....همینطور که داشتم توی وبلاگهای مختلف سرک می کشیدم یهو چشمم خورد به مطلب ذیل و خوشم اومد......دلم نیومد اینو دیگران هم نخونن....برای همین عین مطلب خانم یا آقای باران ....ولی ظاهرا خانم باران را از پرشین فروم کپی کردم و تقدیم دوستان می نمایم....امید است که حضرت باریتعالی این تهی بار را عفو نماید چرا که غرض اطلاع رسانی بود نه کپی کاری......والله.




در فرهنگ عاميانه‌ی مردم، شب يلدا و شب چله، شب دوستی است. شب بار عام و کارهای خيريه است. مردم ايران که اکثراً کشاورز يا دام‌دار بوده‌اند، آموخته‌اند تا سرمای زمستان را بهانه‌ای برای دورهم جمع‌شدن و جشن به پايان رساندن يک سال زراعی بدانند. ليکن در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان، يلدا اغلب چهره‌ی تاريک و خشن شبی طولانی است. شبی که عشاق به انتظار به سرآمدن آن هستند. طولانی و تاريک بودن يلدا استعاره‌ايست برای فراق جان‌کاه معشوق، تنهايی و انتظار وصال و گاه گيسوی سياه و بلند يار.

و حال چندبيتی در اين مضمون می‌خوانيم:

حافظ:
صحبت حکام، ظلمت شب يلدا است
نور ز خورشيد خواه بو که برآيد

سعدی:
هنوز با همه دردم اميد درمان است
که آخری بود آخر شبان يلدا را

اوحدی:
شب هجرانت ای دلبر، شب يلدا است پنداری
رخت نوروز و ديدار تو عيد ماست پنداری

خاقانی:
تو جان لطيفی و جهان جسم کثيف
تو شمع فروزنده و گيتی شب يلدا

عنصری:
چون حلقه ربايند به نيزه، تو به نيزه
خال از رخ زنگی بربايی شب يلدا

منوچهری:
نور رايش تيره‌شب را روز نورانی کند
دود چشمش روز روشن را شب يلدا کند

مسعود سعد:
کرده خورشيد صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب يلدا

ناصرخسرو:
او بر دوشنبه و تو بر آدينه
تو ليل قدر داری و او يلدا

هم‌چنين ارتباط عيسی مسيح با اين شب در اشعار امير معزی و سنائی غزنوی مشهود است.
امير معزی:
ايزد دادار، مهر و کين تو گويی
از شب قدر آفريد و از شب يلدا
زان‌که به مهرت بود تقرب مومن
زان‌که به کينت بود تفاخر ترسا

سنائی غزنوی:
به صاحب‌دولتی پيوند اگر نامی همی جويی
که از يک چاکری عيسی چنان معروف شد يلدا

سيف افرنگی:
سخنم بلندنام از سخن تو گشت و شايد
که درازنامی از نام مسيح يافت يلدا

امیدوارم لذت برده باشید....خودم که بردم.
 
شاد باشید.
+ نوشته شده توسط رضا قلی پور در یکشنبه یکم دی 1387 و ساعت 0:2 |